بسم الله الرحمن الرحیم
شغل مرمت
گل نچیدم در فراقت جز ز باغ التهاب
صد جنون صحرا عطش شد در خیالت با سراب
دل نشد آباد تا اشکی ز چشم ما نریخت
خاک هم شغلش مرمت میشود همراه آب
زیر پایم آب و در سر پر شده باد غرور
آه از این عالم که در آن نیستم غیر حباب
بنده ی عشقم ولی در چنگ معشوقم هنوز
عشق را خواهان شدم معشوق شد عالیجناب
حال تشویشم که در سودای تو گم گشته ام
در فراقت نیست من را همدمی جز اضطراب
عاشقان میخانه می جویند و من چشم تو را
نیست در میخانه قدر چشم تو تنگ شراب
مردمان ، این روزگاران در پی آزادی اند
من ولی بر خویش از زلف تو می پیچم طناب
از تو میدانی سوال سخت می پرسم چرا؟
با تو شیرین است ماندن منتظر بهر جواب
دیگر از سوز غمت اشکی نمی ریزد دلم
شعله ور تر می نماید شعله را اشک کباب
فارغم از کوشش از بهر وصال و صد عجب
کین عرق دیگر درون من نمی سازد گلاب
هیچ هیچم تا تو باشی و نباشد غیر تو
پیش یکتایی تو شاید شود صفری حساب
رضا حیدری نیا
ای خدا ای فضل تو حاجت روا