صاحب دل چهار کس اند

بسم الله الرحمن الرحیم

 

عمر آن بود که در صحبت دلدار گذشت                      حیف و صد حیف که آن دولت بیدار گذشت

آفتابی زد و ویرانه دل روشن کرد                               لیک افسوس که زود از سر دیوار گذشت

خیره شد چشم دل از جلوه مستانه او                                تا زدم چشم به هم مهلت دیدار گذشت

 

الهی

هر شادی که بی توست اندوه است

هر منزل که نه درراه توست زندانست

هر دل که نه در طلب توست ویرانست

یک نفس با تو به گیتی ارزانست

یک دیدار از تو به صد هزار جان رایگان است

 

 

 

دلهای عاشقان امت

جامهای شراب مهر ربوبیت است

هر دل که از مکونات صافی تر و بر مومنان رحیم تر

آن دل به حضرت عزیز تر

 

صاحبدلان

صاحب دل چهار کس اند

1- زاهد است ، دل او به شوق سوخته

2- خائف است ، دل به شک شسته

3- مرید است ، دل او به خدمت کمر بسته

4- محب است ، دل وی به حضرت پیوسته

خطاب آمد :

" یا داود طهرلی بیتا اسکنه " یعنی : " پاک کن خانه سکونتم را "

گفت : خداوندا ، آن کدام خانه است که عزت و جلال تو را شاید ؟

خداوند فرمود : دل بنده من است ، هر کجا خرمن سوخته را بینی در را ه جستو جوی که سوز

عشق ما را می جویند

آنجاش نشان ده که خرگاه قدس ما جز به فناء دل سوختگان نزنند

دل بنده مومن خزینه بازار ماست ، منزلگاه اطلاع ماست ، محراب وصال ماست

 

ای هر چه تو را مراد آن باید کرد                             دیدار تو را نثار جان باید کرد

 

ای که می پرسی ز من کان ماه را منزل کجاست                  منزل او در دل است اما ندانم دل کجاست

 

آغاز وصال عبد به خدا دوری او از نفسش می باشد

و آغاز دوری بنده از خدا پیوستن او به نفسش

 

نزدیک ترین حالت بنده به خدا ، زمانی است که از او مسئلت کند

و دورترین حالتش به خلق ، زمانی که از آنها چیزی نخواهد

 

وقتی ابراهیم (ع) را به منجنیق گذاشتند تا به داخل آتش پرتابش کنند جبرئیل (ع) به نزدش آمد و گفت : آیا حاجتی داری که بگویی ؟

گفت : آری ، اما نه به تو!

 

ای ز وجود تو نمود همه                             جود تو سر مایه بود همه

نام و نشانت نه ، دامن کشان                       می گذری بر همه دامن فشان

با همه چون جان به تن آمیزناک                    پاک ز آلایش ناپاک و پاک

گر چه نمایند بسی غیر تو                            نیست در این عرصه کسی غیر تو

 

اولیاء خدا چهار دسته اند

" سالک محض " ، " مجذوب محض " ،"سالکان مجذوب " که سلوکشان بر جذبه شان پیشی

می گیرد و " مجذوب سالک " که به عکس گروه سوم جذبه او بر سلوکش مقدم است .

 

ای خوش آن جذبه که ناگاه رسد                              ناگهان بر دل آگاه رسد

صاحب جذبه ز خود باز دهد                                وز بد و نیک خرد باز دهد

جای در کعبه امید کند                                         روی در قبله جاوید کند

 

و عارف کسی است که خداوند صفت ها ، نام ها و کردارهای خود را به " شهود " او رسانده و

 مشهود او ساخته باشد .

 

" معرفت " نیز حالتی است که عارف از راه شهود آن را به دست می آورد.

 

 

"شیخ " انسان کاملی است که در دانش های سه گانه  شریعت ، طریقت ، و حقیقت به حد

تکامل رسیده باشد و بتواند به تکمیل دیگران نیز بپردازد .

چرا که او در حقیقت بر آفت ها و نواقص نفس های دیگران آگاهی دارد و از همین رو می تواند

 به درمان و اصلاح دیگران بپردازد و از همین روست که بر سالم سازی دیگران قدرت دارد و

کسانی که استعداد هدایت یافتن را دارند به نعمت رهبری او هدایت می پذیرند

 

پروردگارا

ما را اهل بازگشت به خودت و ثنا بر تو و اعتماد به آنچه پیش توست ، قرار ده

ما را اهل نزدیک شدن به خودت قرار ده

و کوچ کردن از این دنیای تنگ را برایمان آسان گردان

دنیایی که بی ارزش است و آکنده از غصه وخالی از راحتی و سود و غنیمت

چنان که خود فرموده ای " فی مقعد صدق عند ملیک مقتدر "(قمر/55)"در جایگاه راست و در حضور پادشاهی مقتدر "

همان جا که ساکنانش در آرامش و نعمت های بهشتی قرار دارند و می گویند "سپاس

پروردگاری را که اندوه را از ما زدود "

خداوندا

چنان کن که بر مخلوقا تت چشم طمع نداشته باشیم

و قلب ها ی ما را از تمایل پیدا کردن به سمت غیر خودت باز دار

به خاطر رحمت و فضل و بخششت

ای بخشنده ترین بخشندگان

 

(منبع : کشکول شیخ بهائی)

 

 

 

 

عشق حقیقی

بسم الله الرحمن الرحیم

 

یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم                  دولت صحبت آن مونس جان ما را بس 

الهی

نسیمی وزید از باغ دوستی

دل را فدا کردیم

بویی یافتیم از خزینه دوستی

به پادشاهی بر سر عالم ندا کردیم

برقی تافت از مشرق حقیقت

آب و گل کم انگاشتیم

 

 

 

پر شد ز شراب عشق جام دل من                 و ز لوح وجود شست نام دل من

 

عشق آمد و شولای سبزش را روی دلم کشید

 

دلم بیدار شد

 

جوانه زد

 

شکوفه داد

 

و خندید

 

بی آنکه حدس زده باشم

 

مبتلا شدم به عشق

 

آری هجده ساله بودم که عاشق شدم

 

در هجده سالگی بود که بیدار شدم

 

در هجده سالگی بود که دوباره به دنیا آمدم

 

در هجده سالگی بود که عاشق شدم

 

زندگیم سپید شد و دلم تپید

 

عشق با بال های جادویی خیال

 

چشم های مرا به تماشای زندگی برد

 

و با سر انگشتان سوزانش

 

روحم را نوازش کرد

 

او مرا به باغ احساس های بلند و زیبا برد

 

جایی که روزهایش به رویا می ماند

 

و شب هایش به ضیافتی با شکوه

 

خداوند

 

با زیبایی آسمانش

 

زیبا پرستی را یادم داد

 

او لطیف بود

 

راز های عشق را او برایم گشود

 

شعر قشنگ زندگی را او برایم سرود

 

همه آدم ها خاطره نخستین عشق خود را , برای همیشه در دفتر دل ثبت

 می کنند

 

خاطره ای که لرزه بر بنیاد روح آدمی می اندازد و همه تلخی های

زندگی را شیرین می کند

 

لحظه های تنهایی و دلتنگی روح را از شادمانی سرشار می سازد و

 سکوت شبها را از نغمه و موسیقی می آکند

 

دوست داشتم معنای زندگی را بفهمم

 

همه کتاب ها را زیر و رو کردم

 

ناگهان عشق آمد و در گوشم نجوا کرد

 

او فروغی تابناک بود

 

در برابرم ایستاد

 

همچون ستونی از نور و نوازش

 

زندگیم خالی خالی بود

 

همچون زندگی آدم در بهشت

 

او حوای دل من بود

 

او دلم را با راز ها و شگفتی ها لبریز کرد

 

و معنای زندگی را به من فهماند

 

دچار شدم دچار عشق

 

من در تیرگی ها می زیستم

 

که عشق خورشید وار طلوع کرد

 

و تیرگی های دلم را زدود

 

عشق که آمد

 

همه پنجره های دلم را باز کرد

 

تا هوای تازه نوازشم کند

 

عشق یادم داد خنده را و اشک را

 

عشق کلمه را به من عطا کرد

 

زیبایی حقیقی در هماهنگی معنوی است

 

چیزی که عشق نامیده می شود

 

عشق تنها آزادی دنیاست

 

عشق روح را چنان تعالی می بخشد که قوانین بشری و پدیده های

 طبیعی نمی توانند مسیر آن را تغییر دهند

 

عشق چشمانم را گشوده بود و مرا خادم خود ساخته بود

 

عشق به من موهبت صبوری و شکیبایی را ارزانی داشته بود

 

عشق آمد و ناگهان پرنیان بالهای ظریف را احساس کردم که گرد قلب

فروزانم پر پر زنان می چرخیدند

 

عشقی بزرگی وجودم را تسخیر کرده بود

 

عشقی که قدرتش ذهنم را از دنیای کمیت و اندازه جدا کرده بود

 

هنگامی که زبان و زندگی فرو می ماند عشق زبان می گشاید

 

عشق همچون شعله ی کبود فانوس دریایی ,راه را نشانم می داد و با

نوری که به چشم دیده نمی شد هدایتم می کرد

 

عشق واژه ایست از جنس نور که با دستی از جنس نور بر صفحه ای

 از جنس نور نوشته می شود

 

دلهای خشکیده ما در بهاران خداوند جوانه زده است

 

دل ما شکفته است

 

آری گل عشق می شکفد

 

بی آنکه به هیچ فصلی نیازمند باشد

 

زندگی چیزی نیست که از رحم مادر آغاز شود و به گور خاتمه یابد 

 

روح های عاشق هرگز نمی میرند

 

عشق جاودانه می ماند

 

دل عاشق

 

تنها چیزی است که به ابدیت گره خورده است

 

عاشق

 

معشوق را در دل نا میرای خود نگه می دارد

 

ما آمده ایم تا در شکوه و روشنایی عشق و زیبایی زندگی کنیم

 

عاشقان

 

اگر هوا را از ما دریغ کنند

 

با روحمان زندگی خواهیم کرد

 

روح خواهر عشق و زیبایی است

 

وقتی عشق می ورزیم ساکن دل خداوند می شویم

 

روح انسان پرتویی از آن مشعل فروزان است که خداوند در نخست

 آفرینش از خود جدا کرده است

 

خورشید زنده می کند و می میراند این خصلت دو گانه عشق نیز هست

 

عشق پاک است و تطهیر می کند

 

عشق از هر رویائی رویا تر است

 

با عشق بود که رازهای طبیعت را می گشودم

 

عشق روح را به ابری باران زا و سخاوتمند تبدیل می کند

 

با عشق زمین ما زیباتر خواهد شد

 

عشق از خاک آسمان می سازد

 

عشق چشمان مرا گشود تا همه کائنات را در ذره ای ببینم و راز تمامی

 اقیانوس ها را در قطره ای مشاهده کنم

 

حالا می فهمم که بلندتر از سقف آسمان و ژرفتر از اعماق در یاها نیز

 چیزی وجود دارد :

 

عشق

 

تاکنون این حقیقت را با تمام وجودم تجربه نکرده بودم

 

(منبع : قصه عشق جبران خلیل جبران ترجمه مسیحا برزگربا کمی تغییر )

 

عاشقان را با خود و با هیچ کس تدبیر نیست

عین و شین و قاف را اندر کتب تفسیر نیست

 

 

 

عشق آتشی است که در قلب واقع شود و محب را بسوزد

عشق دریای بلا و جنون الهی است

و قیام قلب است با معشوق بلا واسطه

 

عشق جوشد بحر را مانند دیگ               عشق ساید کوه را مانند ریگ

عشق بشکافد فلک را صد شکاف                 عشق لرزاند زمین را از گزاف

گر نبودی بحر عشق پاک را                       کی وجودی دادمی افلاک را

 

عشق مهم ترین رکن طریقت است و این مقام را تنها انسان کامل که مراتب ترقی و تکامل را ییموده است درک کند

عاشق را در مرحله کمال عشق حالتی دست دهد که از خود بیگانه و ناآگه می شود و از زمان و مکان فارغ و از فراق محبوب می سوزد و می سازد

 

هر که از روی ارادت پا نهد در راه عشق                عالمی پیش آیدش کز هر دو دو عالم بگذرد

 

عشق براق سالکان و مرکب روندگان است

هر چه عقل به پنجاه سال اندوخته باشد

عشق در یک دم آن جمله را بسوزاند و عاشق را پاک و صافی گرداند

 

عشق آمد و عقل رخت بر بست و برفت                وان عهد که کرده بود بشکست و برفت

 

" و الذین آمنوا اشد حبا لله "

" موئمنان محبت بسیار شدیدی نسبت به خداوند دارند "

سوره بقره آیه 165

 

گر جام عشق دم زند

آتش در این عالم زند

 

این عالم بی اصل را

چون ذره ها بر هم زند

 

عالم همه دریا شود

دریا ز هیبت لا شود

 

آدم نماند و آدمی

گر خویش بر آدم زند

 

بشکافد آنگه آسمان

نه کون ماند نه مکان

 

شوری در افتد در جهان

این شور در ماتم زند

 

 

عشق قصه بی پایان

 

و درد بی درمان

 

گفتم دل و جان در سر راهت کردم              هر چیز که داشتم نثارت کردم

گفتا تو که باشی که کنی یا نکنی               آن من بودم که بی قرارت کردم

 

 

پرور دگارا

با عشق بزرگ خود به ما زندگی دوباره ببخش

عشقی که ما را به لقاء تو برساند

و به ما توفیق دیدارت را بدهد

 

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر              یادگاری که در این گنبد دوار بماند

 

در بیا ن پندار کسی که خدا را دوست دارد

بسم الله الرحمن الرحیم

 

صبح دم مرغ سحر با گل نو خواسته گفت                  ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت

گل بخندید که از راست نرنجیم ولی                         هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت

سخن عشق نه آنست که آید به زبان                      ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنفت

 

 

منقولست :

چون زلیخا ایمان آورد یوسف او را به نکاح درآورد و او از یوسف کناره گرفت و به عبادت

 الهی مشغول شد و چون روز یوسف او را به خلوت دعوت کرد او وعده شب داد و

چون شب در آمد به روز تأخیر افکند

یوسف با او به عتاب آمد و گفت :چه شد آن دوستی ها و شوق و محبت تو

زلیخا گفت :ای پیغمبر خدا من ترا وقتی دوست داشتم که خدای تو را نشناخته بودم

 اما چون او را شناختم همه محبت ها را از دل خود بیرون کردم و دیگری را بر او اختیار

 نمی کنم .

 

نمیرد دل زنده از عشق دوست                                که آب حیات آتش عشق اوست

 

 عاشق نشدی وگرنه می فهمیدی                      پاییز بهاری است که عاشق شده است

 

خدای تعالی را شرابیست که به دوستان خود می آشاماند که چون آشامیدند مست می گردند و چون مست شدند به طرب و نشاط می آیند و چون به طرب آمدند پاکیزه می شوند و چون پاکیزه شدند گداخته می گردند و چون گداخته شدند از هر غل و غشی خالص می شوند چون خالص شدند در مقام طلب محبوب بر می آیند و چون او را طلبیدند می بینند و چون یافتند به او می رسند و چون رسیدند به او متصل می شوند و چون وجود خودشان را در نزد وجود محبوب مضمحل دیدند بالمره از خود غافل می شوند و به جز از محبوب چیزی نمی بینند

خداوندا

توئی که خانه دل دوستانت را از غیر خود پرداختی و آن را از اغیار بیگانه خالی ساختی تا به جز دوستی تو

در آنجا نباشد و رو به غیر تو نیاورند و به جز تو را نشناسند    (مناجات امام حسین (ع))

 

ای خدا

راحتی به جز رضای تو ندارم

و منزلی به غیر از کوی تو نمی طلبم

و درخواستی سوای قرب آستان تو نمی کنم

روح و راحت من در مناجات تو و دوا ی درد من در دست توست

توئی سیرابی جگر تشنه من و توئی خنکی سوزش دل تفدیده من

و توئی آرام جان دل غمناکم  (مناجات امام سجاد (ع))

 

دلنشان شد سخنم تا تو قبولش کردی          آری آری سخن عشق نشانی دارد  

 

الهی

تو آنی که نور تجلی بر دلهای دوستان تابان کردی

چشمه های مهر در سرهای ایشان روان کردی

و آن دل ها را آئینه خود و محل صفا کردی

تو در آن پیدا و به پیدایی خود در آن دو گیتی نا پیدا کردی .

 

شب عاشقان بی دل چه شبی دراز باشد                     تو بیا کز اول شب در توبه باز باشد

ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت                     که محب صادق آن است که پاکباز باشد

به کرشمه عنایت نگهی به سوی ما کن                     که دعای درد مندان ز سر نیاز باشد

 

بدانکه هر کسی چنان پندارد که خدا را دوست دارد و حتی گاهی گمان کند که او را از همه چیز بیشتر دوست دارد به دلیل غروری است که دارد

دوستی هم اگر باشد سزاوار نام محبت نیست و محبت بنده به خداوند متعال علاماتی چند دارد که عبارتند از :

 

۱- طالب لقاءو مشتاق  مرگ باشد (البته نه برای خلاصی از بلا )

چه بسا که کسی از دوستان خدا باشد و از مرگ کراهت داشته باشد اما کراهت او از مرگ به جهت زیاد کردن استعداد ملاقات با خدا و تهیه اسباب لقاست

 

۲- طالب رضای خدا باشد و خواهش او را بر خواهش خود اختیار کند زیرا دوست صادق خواست خود را فدای خواست محبوب می گرداند

 

۳-پیوسته در یاد خدا و دایم دل او به یاد خدا مشغول باشد

و چون محبت به سر حد کمال رسید هیچ چیز جز محبوب به خاطر او نمیگذرد

 

۴- همیشه زبان به ذکر خدا مشغول باشد و به جز حدیث او چیزی نشنود و نگوید

 

۵- شوق به خلوت داشته باشد که مناجات با خدا ی خود کند گاهی او را یاد کند و زمانی به او راز گوید ساعتی عذر تقصیرات خود خواهد و لحظه ای عرض آرزو های خود کند

 

۶- بر هیچ چیز از امور دنیویه که از دست او رود تأسف نخورد و محزون نگردد و در بلا ها جزع ننماید و اگر همه دنیا به او روی آورد شادمان نگردد بلکه شادمانی و فرح او به محبوب خود باشد

 

۷- بر همه بندگان خدا مشفق و مهربان باشد و باید کسی که دشمن خدا یا دشمن دوستان خدا باشد بغض و عداوت او را داشته باشد و با او دشمنی کند

 

۸- از هیبت و عظمت الهی خائف باشد

همچنانکه معرفت جمال الهی موجب محبت می گردد درک عظمت و جلال او باعث خوف و دهشت می شود

 

۹- محبت خود را پوشیده دارد و زبان به اظهار آن نگشاید و در نزد مردم به دعوی آن بر نیاید و به کلمات داله بر محبت خدا و امثال آن اظهار وجد و نشاط نکند

زیرا دوستی سریست که میان محب و محبوبست و فاش نمودن آن سزاوار نیست.

 

هوا خوا ه توام جانا و می دانم که میدانی               که هم نادیده میبینی و هم ننوشته می خوانی

ملامت گو چه دریابد میان عاشق و معشوق           نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی

 

 

در روایت آمده :

یکی از اهل الله از بعضی از صدیقان استدعا نمود که از خدا بخواهند ذره ای از معرفت خود را به او عطا فرماید چون او این مسئلت را نمود

یکدفعه عقل او حیران و دل او سر گردان گشته سر به کوه و بیابانها نهاد و دیوانه وار در صحرا ها و کو ها می گشت و هفت شبانه روز در مقامی ایستاد که نه او از چیزی منتفع شد و نه چیزی از او

پس آن صدیق از خدا سوال نمود  که قدری از آن معرفتی را که به او عطا نموده کم کند

به او وحی شد که در این وقت صد هزار بنده چیزی از محبت ما را مسئلت نمودند ما یکذره معرفت خود را میانشان قسمت فرمودیم و هر یک را یک جز در صد هزار جز و از یکذره معرفت دادیم و نیز به این بنده عطا فرمودیم باین حال شد پس آن صدیق عرض کرد سبحانک سبحانک آنچه را به او عطا فرموده ای کم کن پس خداوند آن جزو محبت را هزار قسم کرد و یک قسم آن را باقی گذارد و تتمه را سلب نمود آنوقت مثل یکی از کاملین ارباب معرفت گردید

 

 

الهی

راهم نمای به خود و باز رهان مرا از بند خود

ای رساننده

به خود برسانم که کس نرسیده به خود

الهی

یاد تو عیش است و مهر تو سور است

شناخت تو ملک است و یافت تو سرور

و صحبت تو روح روح است .

 

پبدا شو که می ترسم از بستر بی قصه                   پیدا شو نفس برده می ترسه ازت غصه

بی وقفه ترین عاشق موندم که تو پیدا شی             بی تو همه چی تلخه باید که تو هم باشی

 

و سلام بر کسانی که از راه هدایت پیروی می کنند

 

منبع : معراج السعادة نوشته ملا احمد نراقی

وصل

به نام خداوند حبیب

 

هیچ سر نیست که سودائی گیسویش نیست               هیچ دل نیست که دیوانه زنجیرش نیست

گیسوی تو هر چند کمندی ز بلا بود                              خوش سلسله ای بود که در گردن ما بود

 

الهی

نه جز از یاد تو دل است نه جز از یافت تو جان

پس بی دل و بی جان زندگی چون توان ؟

الهی

جداماندم از جهانیان بدان که چشم از تو تهی و تو مرا عیان

ای دوست دل و زندگانی جان

نادریافته و نادیده عیان

یاد تو میان دل و زبانست و مهر تو میان سر و جان

و یافت تو روزی است که خود بر آید ناگاهان  

 

 مژده وصل توام ساخته بیتاب امشب                      نیست از شادی دیدار مرا خواب امشب

 

الهی

اگر چه درویشم ولی دارا تر از من کیست که تو دارایی منی

الهی

دیده از دیدار جمال لذت می برد و دل از لقای ذو الجلال

 

در مذهب عشق قراری دگر است                          وین باده ناب را خماری دگر است

هر علم که در مدرسه حاصل گردد                         کار دگر است و عشق کاری دگر است

الهی

آنچه در کلبه محقر درویشان است در خزانه کبریائی تو نیست

چه آنان چون توی دارند و تو چون خودی نداری

 

از من جدامشو که توام نور دیده ای                   آرام جان و مونس قلب رمیده ای

از دامن تو دست ندارند عاشقان                      پیراهن صبوری ایشان دریده ای

از چشم بخت خویش مبادت گزند از آنک           در دلبری به غایت خوبی رسیده ای

منعم مکن ز عشق وی ای مفتی زمان            معذور دارمت که تو او را ندیده ای

 

"هر کس با او در مکانی دیدار کند چنان است که گویی همه مکان ها و همه انسان ها را دیده است "

(منبع : کتاب فیه ما فیه )

 

بر دوخته ام دیده چو باز از همه عالم                   تا دیده من بر رخ زیبای تو باز است

 

"همانا دوستان خدا را هیچ هراس و اندوهی نیست "     قرآن کریم

دیدار ساقی

به نام خداوند عزیز

آنان که شراب خوردند در مستی فانی شدند و آنان که مست دیدار ساقی شدند

باقی ماندند

 

بر دیوانگان امروز آمد شاه پنهانی                                فغان برخاست از جانهای مجنونان روحانی

میان نعره ها بشناخت آواز مرا آن شه                          که صافی گشته بود آوازم از انفاس حیوانی

اشارت کرد شاهانه  که جست از بند دیوانه                  اگر دیوانه ام شاها،تو دیوان را سلیمانی

شها، همراز مرغانی و هم افسون دیوانی                    برین دیوانه هم شاید که که افسونی فرو خوانی

به پیش شاه شد پیری ، که بر بندش به زنجیری            کز این دیوانه در دیوان بس آشوبست و ویرانی

شه من گفت کین مجنون به جز زنجیر زلف من              دگر زنجیر نپذیرد ، تو خوی او نمی دانی

هزاران بند بر درّد ، به سوی دست ما پرّد                      الینا راجعون گردد که او بازیست سلطانی

 

ای آزاد مرد چند گه در خوابی

بیدار شو که وقت صباح است

و در سر شور شراب شوق دار

هین که هنگام صبوح است

تا کی شکسته دل و عهد

بیا که وقت نصیحت و توبه نصوح است

 

این درگه ما درگه نومیدی نیست

صد بار اگر توبه شکستی باز آ

 

وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم                    بند را برگسلیم وز همه بیگانه شویم

جان سپاریم و دگر ننگ چنین جان نکشیم             خانه سوزیم و چو آتش سوی میخانه شویم

  

فرازی از نهج البلاغه:

ایمان معرفت قلبی است و اقرار به زبان و عمل با اعضاءو جوارح