بسم الله الرحمن الرحیم

 

بوم عجز

 

روی بوم عجز ، ذهنم نقش ِماتم می کشد

بی کسی من را به زیر ِبیرق غم می کشد

 

مانع وصل ِتو چیزی نیست غیر از وهم ِمن

سایه بر دیوار تنها نقش مبهم می کشد

 

داغ هجرانت حریف قطره های اشک نیست

شعله چون در شمع افتد عاقبت نم می کشد

 

باید از اول ز فال قهوه در می یافتم

طالعم در ظرف ِمن با دست ِمن دم می کشد

 

( کاش بی رحمانه اول بار می کشتی مرا )

حسرتی دارم شبیه آنچه رستم می کشد

 

از عبادتهای حاجت بی نیازی گـُل نکرد

بر همین بوم است زاهد طرح حاتم می کشد؟

 

 من به این دلخوش که دستانم پی دامان اوست

او از این سرخوش که از دستم دمادم می کشد

 

از سر زلف تو هم چیزی درون ِدست نیست

آن سرش در دست هر کس هست ، محکم می کشد

 

من نمی ترسم از این پس از فراق و درد عشق

عاشق اول خط ِبطلان روی مرهم می کشد

 

زندگی بی تو رضا را در خودش گم کرده است

آه ، بی حوا ، از آن دردی که آدم می کشد

 

رضا حیدری نیا