بسم الله الرحمن الرحیم
قلم عاشق
دوچشم مست تو تا کرد منظر را چراغانی
تمام حیرتم آمد به محفل بهر مهمانی
در آن محفل که شد چشم ِتمایل محو ِدیدارت
دلم می خواست بگریزد ولی نگذاشت حیرانی
نظرها باز بود از هر طرف بر چشم بی نقصت
اگر چه بسته بودی چشم و اینها را نمیدانی
همان دم که دو چشمت را به نفع عصمتت بستی
تجاوز کرد عشق تو به هر اندیشه پنهانی
ندارم من شکایت دیگر از رفتار سرمستت
که شمعم ،طالعم این است : قربانی ِ نورانی
هجوم محض بن بست است هم از پشت و هم از پیش
در این دریا که هر موجش چنان بحریست طوفانی
نیاز از تار و پود من حریر عشق می سازد
صعود خاکم از سجده ، ز بس گــُل داده پیشانی
دل عاشق بهر حال از غم پرواز میمیرد
چه بهتر که قلم سازند عشاق از پر افشانی
رضا اکنون تغزل می کند با یاد چشمانت
به امیدی که شعرش را تو هم یک روز می خوانی
سراپا سجده ام
چون رها کردم دگر حل معما ، سجده ام
تا رهیدم از غم امروز و فردا ، سجده ام
صد تغافل در دل عجز است در تعظیم من
تا ز من گل می کند عجز و تمنا ، سجده ام
اول ره لیلی خود را طلب کردیم و حال
شرح مجنونی ام و صحرا به صحرا سجده ام
سجده از پیشانی ام افتاد بر روی زمین
خم شدم بردارمش دیدم سراپا سجده ام
موج بودم ، در تکاپوی ِوصال ِساحلی
شد ( ز پا افتادنم در قعر دریا ) ، سجده ام
کیست کو داند چه ها دارد شراب بی منی؟
می روم از خویش تا جایی که تنها ، سجده ام
چشم پنهان بین ندارم لیک از حسن آگهم
هرکجا یوسف زند از چاه بالا ، سجده ام
عشق می گوید نگهدارم ته پا خویش را
هرکجا فارغ کنم از خود رضا را سجده ام
گفتم ای جام شراب آیا تو عابد دیده ای؟
گفت قبل از پر شدن می کرد مینا سجده ام
رضا حیدری نیا
ای خدا ای فضل تو حاجت روا