بسم الله الرحمن الرحیم

 

خلیفه ي دوم در دوران حکومتش همراه با تعداد ي از لشگریانش از سرزمین یمن

عبور می کرد، به فکر افتاد او یس قرنی را که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله  تا آن حد از و ي تعریف

می کردند، ببیند. در مسیر، کنار نهر آ بی چوپان پیري را د ید که چهره اش در اثر آفتاب

شدید سیاه رنگ شده بود . از و ي سراغ او یس را گرفت . پیرمرد که همان او یس بود ،

پرسید با او یس چه کار دار ید؟ گفتند پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله  در زمان حیاتش بسیار از او

سخن می گفت و ما که از صحابه ي اوییم، می خواهیم ببینیم اویس کیست. اویس گفت:

اگر شما از صحا به ي نزدیک پیامبرید و سال ها در کنار او بود ه اید، به من بگو یید کدام

دندان پیامبر صلی الله علیه و آله  در جنگ احد شکست؟ عمر و همراهانش هر چه فکر کردند ، به

یادشان نیامد. آن گاه او یس دها نش را گشود و دندان شکسته اي را در دهان خود نشان

داد و گفت : همین دندان بود و همان ساعت که دندان پیامبر صلی الله علیه و آله در منطقه ي احد

شکست، همان دندان من هم در یمن شکست و افتاد. محبت و یگانگی حقیقی یعنی این.

 

وقتی حضرت رضا سلام الله علیه  وارد نیشابور شدند، هر یک از علما و شخصیت های

سرشناس از حضرت سلام الله علیه   تقاضا کردند مهمان آنها شوند و به خانه ی  آنها تشریف ببرند.

حضرت سلام الله علیه   فرمودند: من افسار شتر را رها می کنم، در هر منزلی که شتر زانو زد و

نشست، من به آنجا می روم. یک پیرزن فقیر وقتی این را شنید، به خود گفت شاید شتر

حضرت جلو ي خانه ي من زانو بزند و حضرت سلام الله علیه  به خانه ي من تشر یف بیاورند، لذا

خانه اش را آب و جارو کرد و سماورش را آتش کرد و به انتظار نشست. شتر

حضرت سلام الله علیهجلو ي خانه ي همین پیرزن زا نو زد و حضرت سلام الله علیه.

قربان این « شاید »  که از هزارها یقین بهتر است. این شاید مال محبت است

محبت چیست که شایدش از یقین بهتر است؟

}

 

منبع : مصباح الهدی (نکته هایی از حاج اسماعیل دولابی ) تالیف : مهدی طیب