سلوک عشق
بسم الله الرحمن الرحیم
عاقبت ما کشتی دل را به دریای جنون انداختیم
عاقبت عشق زمینی را به عشق آسمانی باختیم
عاشقان در شوق پروازند از این خاکدان
چون که باشد پای یک عشق خدایی در میان
سلوک عشق
يک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه ی ليلا نشست
عشق آن شب مستِ مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پُر ز ليلا شد دل پر آه او
گفت يارب از چه خوارم کرده ای
بر صليب عشق دارم کرده ای
جام ليلا را به دستم داده ای
واندر اين بازی شکستم داده ای
نيشتری عشقش به جانم می زنی
دردم از ليلاست آنم می زنی
خسته ام زين عشق، دل خونم نکن
من که مجنونم، تو مجنونم نکن
مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو و ليلای تو ... من نيستم
گفت ای ديوانه ليلايت منم
در رگت پنهان و پيدايت منم
سالها با جور ليلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق ليلا در دلت انداختم
صد قمار عشق يکجا باختم
کردمت آواره ای صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت يک يا ربَّت
غير ليلا بر نيامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
ديدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر می زنی
در حريم خانه ام در می زنی
حال اين ليلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود
مرد راهم باش تا شاهت کنم
صد چو ليلا کشته در راهت کنم
شعر از مرتضی عبدالهی
علاقه به شخص یا شی وقتی که به اوج شدت برسد به طوری که وجود
انسان را مسخر کند و حاکم مطلق وجود او گردد عشق نامیده می شود
عشق اوج علاقه و احساسات است
از بهر خدا عشق دگر یار مدارید
در مجلس جان فکر دگر کار مدارید
آن حارس جان مشرف دل سخت غیور است
با غیرت او رو سوی اغیار مدارید
هر وسوسه را بحث و تفکر بمخوانید
هر گم شده را سرور و سالار مدارید
یاقوت کرم قوت شما باز نگیرد
خود را گرو نفس علف خوار مدارید
العزة لله جمیعا چو شنیدید
خاطر به سوی سبلت و دستار مدارید
گه زلف بر افشاند و گه جیب گشاید
گلگونه او را به جز از خار مدارید
اکسیر محبت
کیمیا گران معتقد بودند که در عالم هستی ماده ای وجود دارد به نام
اکسیر یا کیمیا که می تواند ماده ای را به ماده دیگری تبدیل کند قرن ها
به دنبال آن می گشتند (اکسیر در اصطلاح جوهری است آمیزنده و
گدازنده و کامل کننده یعنی مس را طلا می کند)
شعر ا این اصطلاح را استخدام کردند و گفتند آن اکسیر واقعی که نیروی
تبدیل دارد عشق و محبت است
عشق مطلقا اکسیر است و خاصیت کیمیا دارد
عشق است که دل را دل می کند و اکر عشق نباشد دل نیست آب و گل
است
هر آن دل را که سوزی نیست دل نیست دل افسرده غیر از مشت گل نیست
الهی سینه ای ده اتش افروز در آن سینه دلی وان دل همه سوز
از جمله آثا عشق نیروو قدرت است محبت نیرو آفرین است و ترسو را
شجاع می کند
عشق و محبت سنگین و تنبل را چالاک و زرنگ می کند و حتی از
کودن تیز هوش می سازد
عشق است که از بخیل بخشنده و از کم طاقت و ناشکیبا متحمل و
شکیبا می سازد
بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود این همه قول و غزل تعبیه در منقارش
فیض گل گر چه بر حسب ظاهر لفظ یک امر خارج از وجود بلبل است
ولی در حقیقت چیزی جز نیروی خود عشق نیست
تو مپندار که مجنون سر خود مجنون شد از سمک تا به سماکش کشش لیلی بود
عشق قوای خفته را بیدار و نیروهای بسته و مهار شده را آزاد می کند
نظیر شکافتن اتمها و آزاد شدن نیرو های اتمی
الهام بخش است و قهرمان ساز چه بسیار شاعران و فیلسوفان و
هنرمندان که مخلوق یک عشق و محبت نیرومندند
عشق نفس را تکمیل و استعدادات حیرت انگیز باطنی را ظاهر
می سازد
از نظر قوای ادراکی الهام بخش و از نظر قوای احساسی اراده و همت
را قوی می کند و آنگاه که در جهت علوی متصاعد شود کرامت و
خارق عادت به وجود می آورد
روح را از مزیجها و کثیفیها پاک می کند و به عبارت دیگر عشق
تصویه گر است .
صفات رذیله ناشی از خود خواهی و یا سردی و بی حرارتی را از قبیل
بخل امساک جبن تنبلی تکبر و عجب را از میان می برد
حقد ها و کینه ها را زایل می کند و از بین بر می دارد گو اینکه
محرومیت و ناکامی در عشق ممکن است به نوبه خود تولید عقده و
کینه ها کند .
لحظه هجوم غربت لحظه ای بود که تو رفتی
سیل غم زندگیم و برد وقتی که پل و شکستی
تو به خیر ما به سلامت عاشقی به ما نیومد
بانوی عزیز عشقم بدتر از همه در اومد
اشتباه بود اشتباه بود دل به تو بستن گناه بود
اشتباه بود اشتباه بود دل به تو بستن گناه بود
ولی نباید پنداشت که آنچه به این نام خوانده می شود یک نوع است
دو نوع کاملا مختلف است
آنچه از آثار نیک گفته شد مربوط به یک نوع آن است
و اما نوع دیگر کاملا آثار مخرب و مخالف دارد
احساسات انسان انواع و مراتب دارد
برخی از آنهاد از مقوله شهوت است و از وجوه مشترک انسان و سایر
حیوانات است
با این تفاوت که در انسان به علت خاصی که مجال توضیحش نیست
اوج و غلیان زائد و الوصفی می گیرد و بدین جهت نام عشق به آن
میدهند
جوانی که از دیدن رویی زیبا و مویی مجعد به خود می لرزد و از لمس
دستی ظریف به خود می پیچد باید بداند که جز جریان مادی حیوانی در
کار نیست
اینگونه عشق ها به سرعت می آیند و به سرعت هم می رون
قابل اعتماد و توصیه نیست
خطرناک و فضیلت کش است
تنها با کمک عفاف و تقوا و تسلیم نشدن در برابر آن است که آدمی
سود می برد
یعنی خود این نیرو انسان را به سوی هیچ فضیلتی سوق نمی دهد
اما اگر در وجود آدمی رخنه کرد و در برابر نیروی عفاف و تقوا قرار
گرفت و فشار آن را تحمل کرد ولی تسلیم نشد به روح قوت و کمال
می بخشد .
عشق و محبت قطع نظر از اینکه از چه نوعی باشد
و قطع نظر از اینکه محبوب دارای چه صفات و مزایایی باشد
انسان را از خودی و خود پرستی بیرون می برد
خود پرستی محدودیت و حصار است
عشق به غیر مطلقا این حصار را می شکند
تا انسان از خود بیرون نرفته است ضعیف است و ترسو و بخیل و
حسود وبدخواه و کم صبر و خود پسند و و متکبراست.
روحش برق و لمعان ندارد نشاط و هیجان ندارد همیشه سرد است و خاموش
اما همینکه از خود پا بیرون نهاد و حصار خودی را شکست این
خصایل و صفات زشت نیز نابود می گردد
هر که را جامه ز عشقی چاک شد
او ز حرص و عیب کلی پاک شد
خود پرستی به مفهومی که باید از بین برود یک امر وجودی نیست
یعنی نه اینست که انسان باید علاقه وجودی نسبت به خود را از بین
ببرد تا از خود پرستی برهد .
معنی ندارد که آدمی بکوشد تا خود را دوست نداشته باشد
علاقه به خود که از آن به " حب ذات " تعبیر می شود به غلط در
انسان گذاشته نشده است تا لازم گردد از میان برداشته شود
عشق علاقه و تمایل انسان را به خارج از وجودش متوجه می کند
وجودش را توسعه داده و کانون هستسیش را عوض می کند و به همین
جهت عشق و محبت یک عامل بزرگ اخلاقی و تربیتی است
مشروط بر اینکه خوب هدایت شود و به طور صحیح مورد استفاده واقع
گردد.
انسان آنگاه که تحت تاثیر شهوات خویش است از خود بیرون نرفته
است
اگر لذت ترک لذت بدانی دگر لذت نفس لذت نخوانی
هزارن در از خلق بر خود ببندی گرت باز باشد دری آسمانی
شخص یا شی مورد علاقه را برای خودش می خواهد و به شدت می خواهد
اگر درباره محبوب و معشوق می اندیشد بدین صورت است که چگونه
از وصال او بهر مند شود و حد اکثر تمتع را ببرد .
عشق بازی کار بازی نیست ای دل سر بباز
زانکه کوی عشق نتوان زد به چوگان هوس
بدیهی است که چنین حالتی نمی تواند مکمل و مربی روح انسان باشد و
روح او را تهذیب نماید .
اما انسان گاهی تحت تاثیر عواطف عالی انسانی خویش قرار می گیرد
محبوب و معشوق در نظرش احترام و عظمت پیدا می کند
سعادت او را می خواهد
آماده است خود را فدای خواسته های او بکند
اینگونه عواطف صفا و صمیمیت و لطف و رقت و از خود گذشتگی به جود می آورد
بر خلاف نوع اول که از خشونت و سبعیت و جنایت بر می خیزد .
مهر و علاقه مادر به فرزند از این مقوله است
ارادت و محبت به پاکان و مردان خدا و همچنین وطن دوستی ها و
مسلک دوستی ها از این مقوله است
این نوع از احساسات اگر به اوج و کمال برسد همه آثار نیکی که قبلا
شرح دادیم بر آن مرتبت است
و هم این نوع است که به روح شکوه و شخصیت و عظمت میدهد بر
خلاف نوع اول که زبون کننده است
و هم این نوع از عشق است که پایدار است و با وصال تیز تر و تند تر
می شود بر خلاف نوع اول که ناپایدار است و وصال مدفن آن به شمار می رود
ای دل ز طریق اهل صورت بگذر آیینه شو و ز هر کدورت بگذر
گر نور صفای عارفان می خواهی از هر چه تو را نیست ضرورت بگذر
نکته دیگری که باید تذکر داده شود و مورد توجه قرار گیرد این است که
گفتیم حتی عشق های شهوانی ممکن است سودمند واقع گردند
و آن هنگامی است که با تقوا و عفاف همراه گردند
یعنی در زمینه فراق و دست نارسی از یک طرف و پاکی و عفاف از
طرف دیگر سوز و گداز ها وفشار و سختی ها ئی که بر روح وارد می
شود آثار نیک و سود مندی به بار می آ ورد
عرفا درهمین زمینه است که می گو یند
عشق مجازی تبدیل به عشق حقیقی یعنی عشق به ذات احدیت می گردد
و در همین زمینه است که روایت می کنند:
من عشق و کتم و عف و مات مات شهیدا
آنکه عاشق گردد و کتمان کند و عفاف بورزد و در همان حال بمیردشهید مرده است.
دل را بشوی تا عشق حق داخل شود دل را بگیرد
دل را بشوی تا برق حق بر دل زند باران بگیرد
اما این نکته را نباید فراموش کرد که این نوع عشق با همه فوائدی که
در شرایط خاص احیانا به وجود می آورد قابل توصیه نیست
وادیی است بس خطرناک
از این نظر مانند مصیبت است که اگر بر کسی وارد شود و او با نیروی
صبر ورضا با آن مقابله کند
مکمل و پاک کننده نفس است
خام را پخته و مکدر را مصفی می کند
اما مصیبت قابل توصیه نیست
کسی نمی تواند به خاطر استفاده از این عامل تر بیتی مصیبت برای خود خلق کند
و یا برای دیگری به این بهانه مصیبت ایجاد کند
تفاوتی بین عشق و مصیبت هست و آن اینکه عشق بیش از هر عامل
دیگری " ضد عقل "است
هر جا پا گذاشت عقل را از مسند حکومتش معزول می کند
اینست که عقل و عشق در ادبیات عرفانی به عنوان دو رقیب معرفی می گردند .
رقابت فیلسوفان با عرفا که آنان به نیروی عقل و اینان به نیروی عشق
اتکاء و اعتماد دارند از همین جا سر چشمه می گیرد
در ادبیات عرفانی همواره در این میدان رقابت عقل محکوم و مغلوب
شناخته شده است
نیک خواهانم نصیحت می کنند
خشت بر دریا زدن بی حاصلی است
شوق را بر صبر قوت غالب است
عقل را بر عشق دعوی باطل است
گفتیم که عشق دو نوع است
یک نوع آن مجازی است که مربوط به هر چیز غیر از حق است
نوع دیگر آن حقیقی است که مربوط به عشق به خداوند متعال است
عشق حقیقی در آیات قرآن با واژه " محبت " از آن یاد شده است
"و الذین آمنو اشدحبا لله "
" آنانکه ایمان آوردند در دوستی خدا سختترند "
علاقه و محبت اطاعت آور است
عاشق را آن یارا نباشد که از خواست معشوق سر بپیچد
اطاعت و پرستش حضرت حق به نسبت محبت و عشقی است که انسان
به حضرت حق دارد
همچنانکه امام صادق (ع) فرمود :
خدا را نا فرمانی کنی و اظهار دوستی او کنی
به جان خودم این رفتاری شگفت است
اگر دوستی ات راستین بود اطاعتش می کردی
زیرا که دوستدار ، مطیع کسی است که او را دوست دارد .
( نوشته شده از کتاب : جاذبه و دافعه حضرت علی (ع) نوشته استاد شهید مطهری)
حکایت شیخ صنعان
شیخ صنعان پیر عهد خویش بود در کمال از هر چه گویم بیش بود
شیخ بود او در حرم پنجاه سال با مریدی چهار صد صاحب کمال
شیخ صنعان که به قول عطار پیر زمان خود بوده است و مریدان بسیار داشت.
گر چه خود را قدوه اصحاب دید چند شب او همچنان در خواب دید
کز حرم در رومش اوفتادی مقام سجده می کردی بتی را بر دوام
چند شب پیاپی خواب می بیند که مقیم روم شده و بتی را بر دوام سجده می کند
چون بدید این خواب بیدار جهان گفت دردا و دریغا کاین زمان
یوسف توفیق در چاه اوفتاد عقبه دشوار در راه اوفتاد
می نداند تا از این غم جان برم ترک جان گفتم اگر ایمان برم
آخر الامر آن یگانه اوستاد با مریدان گفت کاریم اوفتاد
می بباید رفت سوی روم زود تا شود تعبیر آن معلوم زود
چار صد مرد مریدی معتبر پیروی کردند با او در سفر
شیخ آشفته و پریشان راهی دیار روم می شود و مریدان هم در پی او روان تا خواب خویش را تعبیر کند
می شدند از کعبه تا اقضای روم طوف می کردند سر تا پای روم
از قضا دیدند عالی منظری بر سر منظر نشسته دختری
دختر تر سا چو برقع بر گرفت بند بند شیخ آتش در گرفت
گر چه شیخ آنجا نظر در پیش کرد عشق ترسا زاده کار خویش کرد
پس از مدتی جستو جو و تحقیق در دیار روم چشم شیخ به زیبا رویی می افتد که دل از او می برد
عشق دختر کرد غارت جان او ریخت کفر از زلف بر ایمان او
شیخ ایمان داد ترسایی خرید عافیت بفروخت رسوایی خرید
و پیر مقیم کویش می شود
چون مریدانش چنان دیدند زار جمله دانستند که افتاده است کار
پند دادندش بسی سودش نبود بودنی چون بود بهبودش نبود
حال آنکه پند و التماس مریدان راه به جایی نمی برد
گفت دختر گر در این کار ی درست دست باید پاکت از اسلام شست
هر که او همرنگ یار خویش نیست عشق او جز رنگ و بویی بیش نیست
سجده کن پیش بت و قرآن بسوز خمر نوش و دیده از ایمان بدوز
شیخ گفتا خمر کردم اختیار با سه دیگر ندارم هیچ کار
پس از یک ماهی دختر ترسا نشانه راستی عشق او را در گرو سجده بر بت ، سوختن قرآن ، نوشیدن خمر و دست شستن از ایمان می داند .
شیخ نوشیدن خمر را برمی گزیند
عافیت با عشق نیاید سازگار عاشقی را کفر سازد یاد دار
همچو زلفم قدم نه در کافری زانکه نبود عشق کاری سرسری
شیخ عاشق گشته کار اوفتاده بود دل ز غفلت بر قضا بنهاده بود
این زمان چون شیخ عاشق گشت مست روح و عقل او بشد کلی ز دست
بر نیامد با خود و رسوا شد او می نترسید از کسی تر سا شد او
گفت بی طاقت شدم ای ماه رو از من بی دل چه می خواهی بگو
گر به هشیاری نگشتم بت پرست پیش بت مصحف بسوزم مست مست
پس از آنکه معشوق شرط عاشقی را کفر می خواند ، شیخ دست از ایمان هم می شوید و اظهار آمادگی می کند که اگر معشوق بخواهد
پیش بت مصحف بسوزد
عاقبت چون شیخ آمد مرد او دل بسوخت آن ماه را از درد او
دختر ترسا به پختگی عشق او اقرار می کند
گفت کابینم کنون ای نا تمام خوک بانی کن مرا سالی تمام
تا چو سالی بگذرد هر دو به هم عمر بگذاریم در شادی و غم
ترسایان به دیرش می برند ، شیخ خرقه زهد می سوزد و زنار می بندد ، و می پذیرد به جای کابین دختر ، سالی را به خوکبانی بگذراند .
همنشینان چنان درماندند کز فرو ماندن به جان در ماندند
چون بدیدند آن گرفتاری او باز گردیدند از یاری او
بود یاری در میان جمع چست پیش شیخ آمد که ای در کار سست
می رویم امروز سوی کعبه باز چیست فرمان باز باید گفت راز
مریدان نومید شده با اجازت شیخ به کعبه برمی گردند ، اما پس از چندی بر اثر شماتت مریدی جان آگاه که در کعبه مانده بود به روم باز می گردند
و پنهانی معتکف می شوند و چهل روز و چهل شب را بی خواب و خور می گذرانند
و از حقتعالی می خواهند که شیخشان را از این بلا برهاند
پس از چهل روز دعایشان مستجاب می شود ، و آن مرید پاکباز ، پیامبر اکرم (ص) را در خواب می بیند و پیامبر مژده رهایی شیخ را به او می دهد
مریدان به سراغ شیخ می روند و شیخ دل پرداخته از ترسایی ، پس از غسل ، خرقه می پوشد و عازم دیار خود می شود .
شیخ را دیدند چون آتش شده در میان بی قراری خوش شده
هم فکنده بود ناقوس از دهان هم گسسته بود زنار از میان
هم کلاه گبرگی انداخته هم ز ترسائی دلش پرداخته
شیخ چون اصحاب را از دور دید خویشتن را در میان بی نور دید
حکمت و اسرار و قرآن و خبر شسته بودند از ضمیرش سر به سر
جمله با یاد آمدش یک بارگی باز رست از جهل و از بیچارگی
کفر برخاست از ره و ایمان نشست بت پرست روم شد یزدان پرست
شیخ غسلی کرد و شد در خرقه باز رفت با اصحاب خود سوی حجاز
دید از آن پس دختر ترسا به خواب کوفتادی در کنارش آفتاب
آفتاب آنگاه بگشادی زبان کز پی شیخت روان شو این زمان
مذهب او گیر وخاک او بپاش ای پلیدش کرده خاک او بپاش
دختر ترسا پس از خوابی پا برهنه و جامه دریده به دنبال شیخ می رود ، شیخ اسلام را بر او عرضه می کند
دختر بی طاقتی می کند و از شیخ طلب عفو می کند ، وداع می نماید و می میرد
آخر الامر آن صنم چون راه یافت ذوق ایمان در دلش آگاه یافت
شد دلش از ذوق ایمان بی قرار غم در آمد گرد او بی غمگسا ر
گفت شیخا طاقت من گشت طاق می نیارم هیچ طاقت در فراق
می روم زین خاکدان پر صداع الوداع ای شیخ صنعان الوداع
چون مرا کوتاه خواهد شد سخن عاجزم عفوم کن و خصمی مکن
این بگفت آن ماه و دست از جان فشاند نیم جانی داشت بر جانا ن فشاند
قطره ای بود او در این بحر مجاز سوی دریای حقیقت رفت باز
گه دلم پیش تو گاهی پیش اوست
رو که در یک دل نمی گنجد دو دوست
به هیچ یار مده خاطر و به هیچ دیار که بر و بحر فراخست و آدمی بسیار
مخالط همه کس باش تا بخندی خوش نه پای بند یکی کز غمش بگریی زار
وگر به بند بلای کسی گرفتاری گناه توست که بر خود گرفته ای دشوار
چه لازمست یکی شادمان و من غمگین یکی به خواب و من اندر خیال او بیدار
مرا که میوه شیرین به دست می افتد چرا نشانم بیخی که تلخی آرد بار
کسی که از غم و تیمار من نیندیشد چرا من از غم و تیمار وی شوم بیمار
به راحت نفسی رنج پایدار مجوی شب شراب نیرزد به بامداد خمار
زمام عقل به دست هوای نفس مده که گرد عشق نگردندمردم هشیار
نگویمت که بر آزار دوست دل خوش کن که خود ز دوست مصور نمی شود آزار
چه خوش روزی است روزی که نهاد دوستی است
چه عزیز وقتی وقت گرفتن پیمان دوستی
مریدان روز اول اردت فراموش هرگز نکنند
مشتاقان هنگام وصال دوست تاج عمر و قبله
روزگار دانند
فرمان آمد
که این بندگان عهد ما فراموش کردند
و به غیر ما مشغول گشته
به یاد ایشان ده آنروز که روح پاک ایشان
با ما عهد دوستی می بست
و دیده اشتیاق ایشان را
این توتیا می کشیدیم
که " الست بربکم "
هر چه یابی جز هوا آن دین بود بر دل نگار
هر چه بینی جز خدا آن بت بود در هم شکن
خداوندا
کیست که ساغر محبت از دست تو نوش کرد و حلقه بندگی دیگری در
گوش کرد ؟
کدامین نرگس پای نیاز در چشمه تو شست و چشم شیفتگی به تو
ندوخت ؟
خدایا
کدامین کهکشان بر گرد تو گشت و واله و حیران تو نگشت ؟
عزیز
کدامین نیلوفر آبی به عشق تو سر فرا آورد و جاذبه مهر تو دید و به
برکه گریخت ؟
معشوقا
کدامین انسان پیشانی عشق بر خاک ربوبیت تو سایید و شیرینی تو
چشید و دل به دیگری سپرد ؟
دلبرا
کدامین پروانه شعله های ملتهب جمال تو دید و به ظلمت پناه برد ؟
خداوندا
ما را از آن دسته از بندگانت قرار ده که پرنده اشتیاقشان را در آسمان
آبی لقاء خودت پروراندی
آنانکه زنگار هر چه غیر از آیینه دلشان زدودی تا آنجا که رخسار تو را
به تمامه در قلبهای خویش
به تماشا نشستند
آنانکه در طاقچه رضایتشان نشاندی
و اشک هجران خودت را از مژگانشان چیدی
و غبار دوریت را با دستهای مهر آغشته ات از چهره شان پاک کردی
و در چمنهای سبز صداقت در جوار درخت خویش جایشان دادی
و ظرفیت نوشیدن از چشمه عبادتت را عطایشان کردی
خدایا
ما را از آن بندگان قرار ده که در دود آتش عشقی که تو در
خرمنشان افکندی تصویر روشن تو را دیدند
و خانه دل برای ورود تو از اغیار تهی کردند
آنانکه در فضای خلوصشان جز بوی گل مریم تو نپیچید
و در برکه چشمشان جز نیلوفر آبی تو نروئید
آنانکه بودشان را جز در سجود سپاس تو ندیدند
آنانکه سینه هاشان مملو از هوای طاعت توست
آنانکه اسوه های خلایقند
و اوج ترین پرواز ها درآسمان تو خاص آنان است
خدایا
من عشق به تو را هم از تو می خواهم
و عشق به عاشقان تو را
و عشق به هر کاری که مرا به تو نزدیک میکند
خدایا
مباد که چشمه محبت من بر برکه های گل آلود دیگران بریزد
خدایا
چشم جویبارک عشق مرا به تماشای دریایت روشنی ده
خداوندا
مباد که دل من اسیر جز تو شود و پیشانی قلبم بر خاک محبت دیگری بساید
خدایا
مباد که عندلیب دلم غزلخوان بستانی دیگر گردد
خدایا
مرغ دلم که در دام توست مباد که یاد آشیان کند
خدایا
نکند که روی از من بتابی و نشود که نگاه حیرانم را منتظر بگذاری
خدایا
مرا شایستگی بهره مندی از کنارت بخش
ای پاسخ دهنده و ای اجابت کننده
ای گل بخشش دیگران از گلزار تو
ای باغبان رحمت
و هو خیر حبیب و محبوب وصل الله علی محمد و آله
ای خدا ای فضل تو حاجت روا